همه روحها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب میکردند که در
کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم میخواهد به مدرسه
بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در
جنگل است. باورش نمیشد که درخت شده باشد.
سالهای سال بغض گلویش را میفشرد و از فرشته دلگیر بود.
یک روز ضربههای تبر را روی بدنش احساس کرد.. بیهوش شد.
چشمانش را که باز کرد پسر بچهای را دید که با گچ روی تن او
مینوشت آب.
پیر مرد و پسرش!!
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم
من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمیخواهم
این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست
داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات
من حل میشد. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم
میزدی. دوستدار تو پدر.
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام.
صبح فردا، 12 نفر از مأموران FBI
و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه
اسلحهای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده، نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت
که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
خداوند و فرشته!!
روزی
فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در
مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با
مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو
باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و
با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه
فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به
دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی
رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت
جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت
و با سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند
فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای
کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته
به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها
و دشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر
یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این
بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده
بود.. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت. و
به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین
چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش
را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است، ولی برگرد و دوباره
بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه
مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد
به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانوادهاش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از
پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را
بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دید که پسرش را میخواباند و صدای او
را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب
شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک
شده بود وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد. فرشته قطرهای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود: این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
مـــلاقــــات بـــا خــــداونـــد
ظهر
یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامهای را دید
که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی
پاکت نوشته شده بود.. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند: امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو میآیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا.
امیلی
همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز میگذاشت با خود فکر کرد که
چرا خدا میخواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها
بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که
چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40
سنت داشت، با این حال برای خرید و تدارك میهمانی به سمت فروشگاه بیرون
آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خیلی عجله داشت تا زود به خانه
برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خرید با زن و مرد فقیری
روبرو شد! آنها به امیلی گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم
سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ امیلی
جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم
خریدهام. مرد فقیر گفت: بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه
همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر
در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهانی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد
و حالش دگرگون شد! انگار ندایی در درون او ملامتش میكرد. ناخودآگاه و به
سرعت دنبال آنها دوید! آقا خانم خواهش میکنم صبر کنید: وقتی امیلی به زن
و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی
شانههای زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
وقتی
امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا میخواست به ملاقاتش بیاید
و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز میکرد
پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد! كلمات ساده و مختصری در آن نامه نوشته شده بود : امیلی عزیز، از پذیرایی بی نظیرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا .
|+| نوشته شده توسط
بهروز در شنبه هجدهم آبان 1387
|