تبليغاتX
گل بارون زده
حرفهای دلتنگی
 
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است. آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره
|+| نوشته شده توسط بهروز در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 

 روزبارانی

يکی به اسم ما:

بغض ترانه ميشکنه              وقتی که بارون می باره

چشمای خيس پنجره           تورو به يادم مياره

روزِ گره خوردنمون                يه روز ابريه قشنگ

بادوتادل پراز تپش                 مثل کفترای دلتنگ

من واسه توتوواسه من         يه همصدا يه همنفس

می شدکه باهم بمونيم        دوتايی حتی تو قفس

شکل پرنده می شديم         تورويا وخيالمون

سنگای ساکن وبخيل          بال وگرفتن ازمون

يکی بوديم به اسم ما          ساده بوديم رنگ بلور

غافل که ازکنارمون             ابرسياه ميکردعبور

غرق می شدی توچشم من      من مستِ مست ازيک نگاه

درآرزوی پرزدن                  کبوترانِ بی گناه

شايدکه دورازاين جاها         عشق می تونست معنا بشه

موجِ بيرحم کاری ميکرد        ماهی ازآب جدا نشه

حکمِ تورفتن تاابد               حکمِ من اما تويه حبس

آخريه روزی ميشکنم          هرچی که داره چفت وبس

کاشکی بازم بارون بياد       ما همو پيدا بکنيم

چتروبديم به دست باد        باز يه ترانه بخونيم

|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه دوم اسفند 1387  |
 

برای ترانه

گريه نکن ترانه غزل دلش ميگيره

ساز منم می اُفته ميشکنه وُميميره

گريه نکن خوبِ من نشو به گريه راضی

اگه تو غمگين باشی قافيهَ روميبازی

ترانه تو مرحمی برای طبعِ تبدار

بميرم پشت سرت حرفو حديثِ بسيار

ارزش توترانه با پول ميشه اندازه

هرکی دلش ويرونه ميخواد تورو بسازه

ترانه گريون نباش لحظه ازت دور ميشه

اگه اين جا نباشی آيِنه هم کور ميشه

اين روزا تو عزيزی واسه کسی که خوبه

ترانه تو ميسوزی اون شهره وُ محبوبه

هرکس که يارش ميره ميخواد توباشی پيشش

هرنفست بشه سوز  بشکنه بغض خيسش

تو لحظه های پُردرد  صبورترين سنگی

خودت رو خواسته باشی مايه ی شرمو ننگی

طلا باشی يا بدل  ديگه فرقی نداره

دست کثيف بازار سربه سرت ميذاره

آزاديِ قانونمند برات قفس آوُرده

مُهرِتاييدِ ارشاد رو لبهای تو خورده

تو يه گوشه نشستی تسليمِ حکمِ شورا

يکباره از باغ روييد  هزار ترانه سُرا

ترانه من ميدونم تو خيلی مهربونی

تنها يه حسی امّا  برای من می مونی

                                   ترانهء باران

|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه دوم اسفند 1387  |
 

 
گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس

یك نردبان
 و بالای نردبان  موز گذاشتند.

هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر

میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را
كتك می‌زدند.

پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه داشت جرات

بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.

اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود

كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟  اما

یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.

سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن)

تكرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض

شدند.

آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه  با

اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای

نردبان می‌رفت را كتك می‌زدند.

اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای

نردبان می‌رود را كتك می‌زنند شرط خواهیم بست كه جواب آن‌ها این

خواهد بود :
  من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است كه اطرافمان می‌ افتد!
|+| نوشته شده توسط بهروز در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 
 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.

|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 

 به نام حضرت دوست

 

 


زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست


گر بیفروزیش


رقص شعله اش


در هر کران پیداست،


ور نه خاموش است

 

و خاموشی گناه ماست.

 


زندگی را شعله باید برفروزنده


شعله ها را هیمه سوزنده.

 


جنگلی هستی تو ای انسان


جنگل، ای روئیده ی آزاده


بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان


آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید


چشمه ها در سایبان های تو جوشنده


آفتاب و باد و باران بر سرت افشان


جان تو خدمتگر آتش،


سربلند و سبز باش،

  

ای جنگل،

 

انسان.

|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 
 

فرشته دروغ نگفت!

 

همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در

کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به
مدرسه

بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در

جنگل است. باورش نمی‌شد که
درخت شده باشد.

سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته
دلگیر بود.

یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد..
بی‌هوش شد.

چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ
روی تن او

می‌نوشت
آب.

 


 

پیر مرد و پسرش!!







پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی. دوستدار تو پدر.

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.

صبح فردا، 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده، نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.

 


خداوند و فرشته!!

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سال‌ها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود.. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می‌دهد، یقینا از نظر من با ارزش است، ولی برگرد و دوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش درآن زندگی می‌کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می‌زد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:
این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

 


مـــلاقــــات بـــا خــــداونـــد 

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه‌ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می‌آیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا.

امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می‌گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می‌خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت، با این حال برای خرید و تدارك میهمانی به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خیلی عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خرید با زن و مرد فقیری روبرو شد! آنها به امیلی گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده‌ام. مرد فقیر گفت: بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهانی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد! انگار ندایی در درون او ملامتش میكرد. ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید! آقا خانم خواهش می‌کنم صبر کنید: وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه‌های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
 

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می‌خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می‌کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد!
كلمات ساده و مختصری در آن نامه نوشته شده بود :
امیلی عزیز،
از پذیرایی بی نظیرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا .


|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 

می‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.

ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت:

خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!
|+| نوشته شده توسط بهروز در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 

نان پاره زمن بستان جان پاره نخواهد شد


آواره ی عشق ما آواره نخواهد شد


آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز


وآن را که منم چاره، بیچاره نخواهد شد


آن را که منم منصب، معزول کجا گردد


آن خاره که شد گوهر، او خاره نخواهد شد


آن قبله ی مشتاقان ویران نشود هرگز


وآن مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد


از اشک شود ساقی این دیده ی من لیکن


بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد


بیمار شود عاشق اما بنمی میرد


ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد


خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر


آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

|+| نوشته شده توسط بهروز در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  |
 
 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد/ بیچاره دلم در غم

بسیار افتاد

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب
برای آن‌ها که که دوستم ندارند
برای آن‌ها که که دوستم ندارند


زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم... همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود...

هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم...

وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود...

آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم...

آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر...

چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد...

من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده، توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند. در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني... زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد ...

هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند... زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها ...

ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم.. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق، درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد ...

و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم... اين راه، راه من نيست!

مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.

ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند... من عاشق موسيقي راك هستم... وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم.... مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما...

لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت. نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند... حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است...

مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند... مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم... سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند...

هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي... حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است ...

و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت.... نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر... و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود...

سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علي سنتوري درد جوانان كشور است... درد ستاره فيلم ديوار... درد سپيده در ميم مثل مادر... نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟

دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد.. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد... شعر در خون ما است... همانطور كه عشق... همانطور كه موسيقي...

من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار... چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ.... حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم... هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود...

بي‌انتظار

بي‌انتظار

بي‌انتظار

من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم...

با عشق

گلي
|+| نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |
 
 
بالا