تبليغاتX
گل بارون زده
حرفهای دلتنگی
 

این آخرین تلاشمه، واسه بدست آوردنت

باور کن این قلبو نرو، این التماس آخر

 

چقدر می خوای تو بشکنی، غرور این شکسته رو

هر چی می خوای بگی بگو، اما نگو بهم برو

 

این دل و عاشقش نکن، اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه می خوای، قلب منو جا بزاری

 

دلم پر از شکایت، اما صدام در نمی یاد

می ترسم از دستم بری، کاری ازم برنمی یاد

 

نرو نزار که بعد از این، دنیا به عشق شک بکنه

هر کی دلش جای دیگه س ، عشقو بخواد ترک بکنه

 

نفس زدم از ته دل، معصوم این قلب به خدا

نزار بشه محال واسش، دلش باور عشق آدما

 

مرگ دلم پای تو، اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیقتم، کافی با ما سر کنی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  |
 عشق تلخ

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدائی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات  اولین دیدار را

 

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

 

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بودم و توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای  از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

 

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

 

گفتمش، گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشائی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

 

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان

من تورا بس دوست می دارم بدان

 

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون توئی مخمور خمارم بدان

با تو شاد می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت  مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب، یعنی خموش

طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

 

دیده جز بر روی  او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی  او شهرۀ آفاق بود

در نجابت درنکوهی طاق بود

 

روزگار، روزگار اما با ما وقا نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه هجران بوده و بس

حسرت  و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدائی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

 

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم  آن عهد و پیمان را شکست

 

بی خبر پیمان یاری را گسست

بی خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم او هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد، بین وصل قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باد نوش غصه او من شدم

 

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

عشق من عشق من

از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

 

آخر این یکبار از من بشنو پند

برمنو بر روزگارم  دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین کسسته تار و پود

 

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده  بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 مرد سال 1386
مرد سال 1386، کسي است که سال را با تورم کمرشکن آغاز کرد و با تورم کمرشکن تر به پايان برد و در طول 365 روزي که بر او گذشت ، چه سختي هايي که نکشيد و چه شگفتي هايي که از افزايش بي منطق قيمت ها به سراغش نيامد و چه روزهايي که با اندک حقوقش به بازار نرفت دست خالي باز نگشت و البته در طول سال، چه بي رحمانه کمرش شکست و کسي از همان کساني که قرار بود بار گراني ها را از دوش مردم بردارند ، صداي خرد شدن استخوان هايش را نشنيد ... و شايد هم شنيد و خود را به نشنيدن زد!
چهره برتر سال ، آن کارمند و کارگر و کاسبي است که در ابتداي سال 86 ، چرتکه انداخته بود که با اندوخته اش و با وام و قرض و فروختن طلاهاي همسرش ، خواهد توانست پس از سال ها مستاجري ، در سال جديد ،خانه اي کوچک بخرد ولي کيمياي تدبير مسوولان ، چون به خاک مسکن خورد ، آن را به طلا تبديل کرد و بدين ترتيب ، تمام محاسبات او و تمام اميدهايش به باد فنا رفت و او ، اينک و در سالي ديگر ، همچنان در رنج مستاجري است و اين بار ، نه براي خريد خانه ، که براي رهن آن چرتکه مي اندازد و پشتش مي لرزد و در دلش ، باعث و باني بي خانماني اش را نفرين مي کند و آه مي کشد و به روياهاي برباد رفته مي انديشد .
مرد سال ، آن مرد بي نوايي است که صاحبخانه اش ، اسباب و اثاثيه اش را به کوچه ريخت و او ، چاره اي نداشت جز آنکه در گوشه يک پياده رو و در ميان نگاه هاي سنگين رهگذران با زن و کودکانش روزگار بگذراند .
شخصيت برتر سال گذشته ، آن معلم حق التدريس و آن کارمند بينواي "شرکتي" است که در لحظه به لحظه سال ، استثمار شدن رابا گوشت و پوست و استخوانش لمس کرد ، تبعيض ها را به هر مشقتي بود ، - به ناچار - تحمل کرد ، با اندک حقوقي که بيشتر به يک شوخي توهين آميز مي ماند ، - باز به ناچار - ساخت ، به وعده هاي هر از گاه مسوولان ، دل خوش کرد تا شايد فرجي در کارش شود و نه بيش از ديگران ، که همانند همسانان خود مزد زحماتش و خدماتش را بگيرد ولي يک سال ديگر هم گذشت و او هنوز نگران آن است که بي هيچ خطايي ، عذرش را بخواهند . راستي اگر که اکنون سني هم از او گذشته است ، بخواهند تعدیلش کنند(همان اخراج و از نان خوردن انداختن) چه کند اين مرد عيالوار و زحمتکش و شريف؟! شايد آن بالايي ها معتقدند که اين ، ديگر مشکل خودش است!
مرد سال ، آن کارگري است که از 15 ماه پيش تا به امروز ، حقوق نگرفته و به هزار رنج و مشقت و فلاکت و البته با هزار هزار قرض و وام و سيلي به صورت زدن ، همچنان سايه اش بر سر خانواده اش هست و چه مي کشد اين مرد در درون توفاني و غمبار خويش!
مرد سال ، آن نفرين شده اي است که از بد روزگار کار و بارش به ادارات دولتي و کلانتري و دادگستري و شهرداري افتاد تا مجبور باشد براي يک کار ساده چند دقيقه اي هفته ها و ماهها برود و بيايد و تحقير شود و براي گرفتن حق مسلم خودش ، حتي پيش آبدارچي اداره هم دست به جيب شود تا معناي واقعي تکريم ارباب رجوع را بفهمد!

چهره برتر سال ، آن مادري است که براي مداواي کودک خردسالش ، قرنيه چشمش را فروخت و آن پدري است که
کليه خود را به فروش گذاشت تا شايد مرگ اقتصادي خانواده اش چند صباحي به تأخير افتد.

مرد سال ، آن جواني است که براي ازدواج و اشتغال و مسکن به دنبال يک وام دو سه ميليوني ، ماهها تمام بانک ها را دويد و سر آخر وقتي خسته و نااميد ، خبردار شد که "از او بهتران"   تسهيلات ميلياردي را در چند روز مي گيرند و گاه پس هم نمي دهند ، دلش خون شد از اين همه "تبعيض" در ميانه اين همه "شعار عدالت" سر دادن .

مرد سال ، آن جوان فارغ التحصيل و متخصصي است که در به در به دنبال يک کار معمولي مي گردد و نمي جويد و در همان حال مي بيند که فلان نور چشمي هم سن و سالش ، مدام حکم هاي رنگارنگ و نان و آبدار مي گيرد و به ريش تمام جوانان و تحصيل کرده ها مي خندد و دعا به جان قدرت مي کند!
مرد سال ، سرپرست خانواده ای است که از صبح تا نیمه شب ، دو یا سه جا کار می کند ، مسافرکشی می کند و در حسرت دیدن رنگ چشم کودکانش هست چرا که صبح که خواب آلوده از خانه بیرون می رود و شب که خسته باز می گردد ، آنها را فقط در رختخوابشان می بیند و البته از یک بابت نیز راضی است که ناگزیر نمی شود چشم در چشم آنها ، شرمنده تقاضایشان شود.
چهره برتر سال ، کسی است خود و هر که را که می شناسد، "هشت" شان گرو "نه" شان است ولی از زبان مسوولان می شنود که وضعشان خوب شده است ، کسی است که بیکاری فلج اش کرده ولی وقتی تلویزیون را روشن می کند ، با آمار حیرت آور اشتغال زایی مواجه می شود . کسی است که وعده های مسوولان برایش به یک طنز تلخ تبدیل شده است و او هیچ کس را پاسخگوی خود نمی یابد و هر بار چیزی جز وعده های زیبا و شعارهای هیجان برانگیز از مسوولانش تحویل نمی گیرد و چه تکرار ملال آوری!
چهره برتر سال ، آن زن بي همسري است که در سال گذشته نيز همانند يک مرد و برتر از او ، در اين جامعه بي رحم و خشونت بار ، در نهايت پاکدامني و نجابت و صبوري ،کار کرد و کار کرد و کار کرد و اشک هايش را درون دل ريخت تا کودکان يتيم اش ، شايد بتوانند وعده اي غذاي گرم بخورند ، گاهي لباس ارزان قيمت ، ولي نو بپوشند و همچنان بتوانند به مدرسه بروند و درد بي پدري را کمتر احساس کنند.
|+| نوشته شده توسط بهروز در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 

 بوی جوی موليان آيد همی ياد يار مهربان آيد همی

ريگ آموی و درشتی های او زيرپايم پرنيان آيد همی

آب جيحون با همه پهناوری خنگ ما را تا ميان آيد همی

مير سرو است و بخارا بوستان سروسوی بوستان آيد همی

عزیزان نوروز باستانی برهمگی مبارک

بهروز

|+| نوشته شده توسط بهروز در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 
        اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد

 

حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي

خود را  نثار فراغ تو در گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه 

هاي نونهالي كه در نبود تو ، طناب دار به گردن آويخته اند تا

در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند .و اميدي

كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده

و آرزوهاي خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا

كسي به وجودش پي نبرد .حال بگو چه كنم با چشمان كه

در قاب  سِحرآميزي آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط تصوير

متحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي

زيبايي كه چون آب در جريان است . حال تو بگو ؛ من چه كنم

بااين فاصله ها           احسان

|+| نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |
 
مداد

 
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي

خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:

اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام

پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست

که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي

وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد

تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.


صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده

کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و

اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را

تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن

استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه

خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.


صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل

چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس

بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر

کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که

 رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا

 جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .


زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.


گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد پیرمرد با اندوه !


پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟  


پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است......

|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 

قصه عشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

............

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

.......

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم  خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

........

یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ  التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

......

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

.....

سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

.......ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه!

|+| نوشته شده توسط بهروز در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 هرگز
 

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی

هرگز نگو ‏دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشمانی نگاه نکن ‏وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه

به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت ‏به دیگری فکر میکنی

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری

کسی رو که دوست داری به این آسونی ها از دست ‏نده,

شاید هیچوقت کسی رو به اون اندازه دوست نخواهی نداشت



|+| نوشته شده توسط بهروز در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 
 دنیا را بد ساخته اند...! کسی را که دوست داری تو

را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست د ارد، تو

دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش داری و او

 هم تو را دوست دارد.......... به رسم و آیین هرگز به هم

 نمی رسید

|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه ششم بهمن 1386  |
 
 
بالا